![]() |
![]() |
|
| پروردگارا!به آنچه قسمتم میدهی رضایتم بخش |
|
روزهای زیادی نبودم٬روزهای خوش و بد زیادی٬از روزهای خوب مسافرت و خوشحالی از با هم بودن تا روزی که خبر دادند پدر در اتاق عمل است و تا برگشتنمان یک هفته ای طول کشید و برای عمل دوم رسیدیم٬روزهایی که پدر فراموشی گرفته بود و مدام فرزندانش را طلب میکرد در حالیکه هر سه روبرویش ایستاده بودیم و او ما را نمیشناخت و اصرار داشت اتاقش را ترک کنیم تا فرزندانش وارد شوند.....
آخرین روز بد دیروز بود٬نمیدونم چرا نمیخواهند بگذارند آرامش را تجربه کنیم...باز هم دیروز ما بودیم و پیراهنی در دست از برادری که پرهام نبود اما من بجای پرهامم برایش خواهری کردم.نمیدونم شبی که پرهام رو بردند کسی ازش دفاع کرد یا نه اما دیروز همه ی ما ده٬دوازده دختر از پسری دفاع کردیم که هیچ یک نمیشناختیمش٬اما او را برادر خود میدیدیم تا اگر روزی برادر ما را خواستند ببرند٬کسی برایش خواهری کند...... ما دختر بودیم٬ظریف بودیم٬زور نداشتیم٬بازوهایمان قوی نبود٬دستهایمان خالی بود.......ما فقط مچ بندانی سبز داشتیم..... آنها مردانی تنومند بودند٬شاید ضعیف بودند٬شاید آنقدری حقیر بودند که چهرهایشان رو پوشانده بودند که شناسایی نشوند٬اما باطوم داشتند٬گاز اشک آور داشتند٬میتوانستد لگد بزنند بدون اینکه پاهایشان درد بگیرد و ما نقش بر زمین٬نظاره گر بردن پسری شدیم که موهایش را میکشیدند و میبردندش.تنها چیزی که برایمان ماند٬پیراهن صورتی رنگش بود در دستان خاکی ما باطرح کف پوتینهای دژخیمان بر روی دستهایمان...... پیراهن پسرک رو چند دقیقه بعد به خواهرش تحویل دادیم٬خواهری که دردمندانه میگریست٬دور و برش جمع شدیم٬اشک میریخت که چرا نبوده تا از برادرش دفاع کند٬اطمینانش دادیم که ما همه به جای او بودیم و دفاع کردیم٬اما شرمنده که......... با تشر مامور لباس*شخ*صی همه ناگزیر خواهر را هم تنها گذاشتیم....... مچ بندم پاره شد.... پی نوشت:نمیخواستم اولین پست بعد از مدتها اینقدر غمگین باشه٬اما به بزرگی خودتون ببخشید که صحنه های دیروز روح و روان مرا به سخره گرفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:51 توسط پرگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و علی 6سال با هم بودیم.اسمشو هر چی میخواین بذارین دوستی نامزدی آشنایی.مهم اینه ضربه ای خوردم که باعث شد دخترک لوس که از گل نازکتر بهش نگفته بودن در میان کوهی از مشکلات رها و بزرگ شد.اونقدر که گل دیروز تبدیل شده به درخت درختی تنها................
خوشحال میشم همراهیم کنی |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|